پیشنوشت: نوشتهی اولی را پارسال پاییز نوشتم، دوم…
پیشنوشت:
نوشتهی اولی را پارسال پاییز نوشتم، دومی را همین نیمساعت پیش.
هر دو را میگذارم این جا، به سیاق گوشواره..
تا شاید آویزهی گوش بشودو دیگر تکرار… نه!
سبز
چشمهایم باز نمیشوند. آفتاب باید بیخ دیوار باشد اما من مست خوابم. خوابم کجا بود؟ هر چه هست شیداییست به شب بی سحر. سرمای صبح بهار هم این روزها بیپیر شده است، جان نداشتهام را میلرزاند. به ناله و خوف قامت صاف میکنم. سر کورهی آتش، تن زمهریر و گلو بیابان تفدیده. دست میبرم سر تاقچه، سوزنی ترمه ملیلهدوزی را پس میزنم و همان طور کورمالکورمال قلمتراش نقره را پیدا میکنم. خودم گذاشته بودم این جا که سروقت دم دست باشد.
حالا باید برسم تا وسط حیاط، کنار حوض کاشی. میان پاشویهو حصار باغچه یک کف دست جا بیشتر نیست اما شده است مستورهی بهار. باغ هنوز رد شلاق زمستان دارد، پوست کبود. این جا و آن جا مگر جوانهای باشد به بازیگوشی پیش از موعد.
حالا مینشینم روی لبهی سنگی حوض. مورمور میشود، تن نه، خود جان. یک ساقه را به دو انگشت میگیرم. به یک ضرب تیغهی قلم تراش ساقه از تن گیاه سوا میکند. یک برگ به آب حوض میسپارم. برکت آب روان.بعد دستها را فرو میکنم در حوض ، یک پشنگ آب میپاشم روی صورت رنگپریده. برکت تن. به دل انگشتان برگ دوم را میفشارم.نرم می کشم تا گودی کف دستها و سرم را فرو میکنم لابلای انگشتان. بوی برگها را فرومیکشم تا ته سینهام. برکت زندهگی.
حالا شما هم که نباشی ساقه نعنا و موج و شکن آب و رگهای سبز کف دست، بهار و یاد دوست را باهم میآورند.
کبود
قلمتراش از هول قیامت سر تاقچه مانده است. آب حوض ماند و مانده شد، برگ بهاری لجن. ساقهی ترد را آفتاب بیرحم زد و سوزاند، ماندهی برگها را خشک کردهاند برای دوغ و کلهجوش.
روزگار بیپیر آن برگ نعنای یادگارتان را هم برد.
دریغ.
از حکایت سرسبزی شما سر پردرد برایمان ماند بی انجام، رنگ به پریدهگی رخسار.
رگ سبز اما میزند هنوز، گیرم به رنج و به وعدهی محال.

