نبودی نمیخواهم تو باشی در این سکوت سیاه سر…
نبودی

نمیخواهم تو باشی
در این سکوت سیاه سرد
که گنجشکهایش از سپیده
هیچ نمیدانند.
نمیخواهم تو باشی
در این خواب سنگین یکنفس
که هرم هیچ نفسی
کابوسهایش را پایان نمیدهد
میخواستم تو باشی
و آغوشات که در آن به خواب روم
در شبی سپید
که رویاهایش را گنجشکها با خود
به آسمان برده بودند.
This entry was posted
on Wednesday, July 11th, 2007 at 4:44 am and is filed under ش مثل شعر.
You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.